نوشته‌ها

,
یک نصف روز من و آقا بنیامین

لطفاً حتماً داستان یک نصف روز من و آقا بنیامین (عزیز دل خان‌دایی محمدرضاش) رو تا آخر بخونید.

آقا بنیامین دوازده‌ساله اون روز تعطیل بود و اومده بود برای تفریح ولی من پیشنهاد دادم و ایشون خودش خواست سختی کار رو موقتاً به لذت تفریح ترجیح بده تا هم دستش توی جیب خودش باشه هم بتونه بیشتر سرش رو بالا بگیره.

منم به‌عنوان خان داییش که همیشه نصیحت و حمایتش کردم، یه نصف روز بردمش یه جا که بتونه لذت خودکفایی رو حس کنه.

البته توی راه و مسیر نصیحتش کردم که سعی کنه در مسیر زندگی، هدفش استخدام کردن باشه نه استخدام شدن و به این کارها که آزادی و احترام رو کمتر به دنبال داره عادت نکنه.

بهش گفتم داریم میریم یه جا که امر و نهی و بکن – نکن زیاده و درآمدش کم؛ توی زندگیت مسیری رو انتخاب کن که ازت نظر و راهنمایی بخوان و بهت بگن: شما بگو ما چکار کنیم؛ نه اینکه دستور بدن و بهت بگن کاری رو بکن که من میگم جایی که علاوه بر احترام، درآمدش هم بالا باشه.

مسیری رو انتخاب کن که با احترام بیان دنبالت و هروقت که تو میگی و می خوای، جایی که تو میگی و می خوای رو بگن چشم و ببرنت نه مسیری که به این فکر نکنن که امکانشرو داری یا نه، و فقط بهت بگن سر فلان زمان فلان جا باش اونم تا زمانی که ما می گی م و می خوایم.

جایی باش که بهترین و ارزشمندترین پوشاک رو به تنت انتخاب کنی نه جایی که برای انجام دادنش ترجیه بدی کهنه ترین پوشاک رو به تنت کنی.

مسیر و جایگاهی رو انتخاب کن که از زور بازوت استفاده نکنی چون زور بازه هرچه بگذره کم میشه و کسی که زور بازو داره همیشه مجبوره کارهاش رو خودش انجام بده؛ بلکه مسیر و جایگاهی رو انتخاب کن که زور مغز و عقل و ذهن و فکر و ادب و تدبیرت بچربه اونوقته که اونایی که اساس عملشون فعالیت جسمی شونه تو رو بزرگ و محترم می شمارند.

و…

محمدرضا حقیقت جو

جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷ هجری خورشیدی