,
تمام می‌شوم شبی

«تمام می‌شوم شبی»

  • تمام می‌شوم شبی و یا نیمه‌شبی و شاید سخت‌تر از آن، در بامدادی که دمی بیشتر تا طلوع و روشنایی نمانده است ولی…

تمام که شدیم، دنیا عوض می‌شود.

یا به دنیای دیگر می‌روم؛ یا جهانم عوض می‌شود.

زندگی بی من؛ زندگی بی تو.

زندگی بی تو برای من چقدر دردناک یا آرام نمی‌دانم؛

زندگی بی من برای تو…

زندگی را شاید نمی‌دانم!

 

زمان، نسبیتی است که انیشتینِ درونم، زمانی درکش کرد که وقتی آغاز می‌شدم هرسالش برایم ثانیه و آنگاه‌که تمام می‌شدم هرلحظه‌اش برایم عمر نوح می‌گذشت.

تمام می‌شوم شبی؛ یا در خود، یا برای تو و یا با تو.

 

تمام می‌شوم شبی؛

نه؛ تمام می‌شود شبی؛

نه؛ تمام می‌شوی شبی؛ و باز، نه؛ این بار یک نهِ طولانی و با اوج یک ترس بزرگ.

چرا تمام نمی‌شوی برای من؟!

 

لوله‌ی دستمال توالت را دیده‌ای؟!

می‌چسبد به دیوار و می‌چرخد با ساز بوگندوی هرکس؛ ولی می‌ماند!

می‌ماند تا دستمال که تمام شد، به او برسند و نوازشش کنند؛

ولی سفیدی آخر دستمال که تمام می‌شود، لوله‌ی کاغذی، دیگر مدت‌هاست که تمام‌شده؛ وقتی می‌فهمد بی‌خود، با ساز بدبوی او تَن جنبانده و رخت سفید از تن رنجور بَرکنده است با تصور اینکه دارند برهنه‌اش می‌کنند تا عاشقانه… تا عاشقانه نوازشش کنند.

 

تمام می‌شوم شبی؛

روز نه؛ شبی، نیمه‌شبی و یا بامدادی؛ ولی روز نه.

چون طلوع را قرار بود با تو، باهم، سرشار از حال و خیره به روشنای آینده نظاره‌گر باشیم؛ ولی حالا که تو نیستی من طلوع را می‌خواهم چه‌کار؟!

 

تمام می‌شوم شبی؛ ولی شاید این بار تمام شدنم آغازی باشد به‌تنهایی باحالی سرشار از تجربه‌های تلخ و شور و شیرین و تند.

سخت؛ خیلی سخت. سخت ولی ممکن.

تمام می‌شوم شبی؛

نه. تمام نمی‌شوم.

تمام می‌شود انتظاری که خسته‌ام نمی‌کرد ولی…

تمام می‌شوم یا به مرگ یا به یک پیام نیمه‌شب؛

آنگاه من، حتماً برای تو دوباره آغاز می‌شوم. تازه و داغ. داغی پر از ای‌کاش‌ها و شاید حسرت‌های ماندگار تا ابد؛ به یاد من.

تمام می‌شوم شبی و این بار به‌گونه‌ای دیگر آغاز می‌شوم؛ برای…

من، تمامی ندارم.

نه برای خودم و نه برای تو که تمامم کرده‌ای مثلاً!

از: محمدرضا حقیقت‌جو

Website: www.mrhj.ir

Instagram ID: @mrhj.ir

بامداد شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۷ خورشیدی

,
شاسی زنگ خوشبختی

🔴 «شاسیِ زنگِ خوشبختی»

🔴 بی‌ترس و نگرانی زنگ‌های زندگی و سرنوشتتان را به صدا درآوردید و پیش از این‌که ماهیِ فرصت‌هایتان بمیرد آن را به آب برگردانید.

#داستان_واقعی و #آموزنده‌ی دیگری از زندگی

#محمدرضا_حقیقت_جو

کوچه‌ی ما نُه متر عرض داشت و حدود چهل‌وچهار متر طول؛ سمت چپ کوچه‌ی بن‌بست ما، دیوارِ یک دبستان دخترانه بود و بن‌بستِ ته کوچه هم، درِ فلزیِ بزرگِ حیاطِ سرایداریِ یک مدرسه‌ی دیگر.

سمت راست کوچه هم، پنج خانه‌ی ۱۸۰ مترمربعی دیگر بود؛ که درِ اولین خانه، از سمت خیابان باز می‌شد و درون کوچه‌ی ما، ورودی یا خروجی نداشت؛ و تنها روزنه‌ی آن خانه که درون کوچه بود، یک پنجره‌ی کوچک نرده‌ای، آن‌هم مربوط به انباری آن خانه بود؛ که بر دیوار خودنمایی می‌کرد.

بعدازآن، خانه‌ی همسایه‌ی دیواربه‌دیوارِ سمت راستی ما و سپس خانه‌ی ما بود؛ که دوطبقه داشت و ما در طبقه‌ی بالای آن زندگی می‌کردیم و یکی از اتاق‌های طبقه‌ی پایین را هم به مستأجر نداده بودیم و انباری ما محسوب می‌شد که درِ ورود و خروج آن را از حریم مستأجر جدا کرده بودیم؛

بااینکه بالا زندگی می‌کردیم ولی در آن طبقه هم حتی یک حیاط دل‌باز داشتیم؛ بعد از خانه‌ی ما هم دو خانه‌ی دیگر بود تا برسد به تهِ بن‌بست کوچه‌ی صمیمی ما.

درونِ کوچه‌های سمتِ راستِ خیابانی که ما در آن زندگی می‌کردیم، تقریباً همه‌ی خانه‌هایی که در سمتِ راستِ کوچه‌ها قرار داشتند در به ساختمان و ساختمان‌هایی که سمتِ چپِ کوچه‌ها بودند، در به حیاط بودند؛ و خوب، خانه‌ی ما هم در به ساختمان بود.
سَرِ کوچه‌ی ما، در سمتِ چپِ ورودی و در لبه‌ی پیاده‌رو خیابانِ نسبتاً خلوت و کم رفت‌وآمد ما، یک تیر چراغ‌برق سیمانی بود که شب‌ها با بچه‌های هم سن و سال، بعد از مدرسه و بازی‌های روز و سپس خستگیِ بازی‌های سَرِ شب، آنجا می‌نشستیم، آتشی به پا می‌کردیم و سیب‌زمینی توی آتش می‌انداختیم و باهم از این‌سو و آن‌سو و یا از اتفاقات مدرسه و بازی و… می‌گفتیم.

ازآنجا، تا دَرِ خانه‌ی پدری من، حدود بیست‌وسه متری بیشتر فاصله نبود؛ به شکلی که اگر خانواده‌ام می‌خواستند مرا ببینند، با آن زاویه‌ی دید و فاصله، حتی نیاز نبود سرشان را از پنجره‌های کشوییِ آلومینیومیِ خانه که سرتاسر شیشه بود بیرون کنند.

روزها که از خانه بیرون می‌رفتیم اگر فصل مدارس بود، خدا رحمت کند پدرم را، ایشان به من می‌گفتند:
برو با دوستانت بازی کن؛ ولی ساعت هشت شب، حتماً دیگر خانه باش. جای دور نرو و دیر هم نکن. اگر هم خواستی جایی بروی، اول بیا بگو، بعد برو.

من می‌گفتم چشم و می‌رفتم پِیِ بازی و بعد از بازی هم آتش و سیب‌زمینی و دورِ همی با بچه‌های محل.

یکهو به ساعت مچی روی دستم نگاه می‌کردم می‌دیدم ساعت هشت و ربع است و من یک ربعِ ساعت دیر کرده‌ام.
باعجله از بچه‌ها خداحافظی می‌کردم و می‌رفتم به سمت خانه.

پدرم مردِ فوق‌العاده خون گرم و مهربانی بود؛ ولی خوب، بچه‌های دهه‌ی شصتی، همه‌شان گاهی از مادر یا پدرشان طعم خاطره‌انگیز نهیب یا کتک رو چشیده‌اند. من هم تقریباً مثل بقیه.

یک ربعِ ساعت که از هشتِ شب گذشته بود می‌رفتم پشتِ درِ خانه، به ساعت نگاه می‌کردم. تا خداحافظی کنم و به خانه برسم دو دقیقه گذشته بود.

پشت در، زیر بالکن می‌ایستادم و دستم را به سمتِ شاسیِ زنگِ آیفونِ طبقه‌ی بالا می‌بردم تا در را باز کنند و از پله‌ها بالا بروم و کمی کتاب بخوانم و ساعت نُه – نُه و نیم که شد، شام بخوریم؛ ولی با نگرانی انگشت اشاره‌ام را جمع می‌کردم و پیش خودم می‌گفتم:
۱۷ دقیقه از هشت گذشته و من دیر کرده‌ام.

پیش خودم افکار منفی می‌بافتم.

نکند بابا و مامان ناراحت شده باشند و بر من اخم کنند.

نکند جواب سلامِ من را دُرُست ندهند.

نَکُنَد…
نکند…
نکند…
و این منفی‌بافی، آن اندازه ادامه می‌یافت تا دوباره که به ساعت مچی نگاه می‌کردم، نزدیک به دو ساعت، گذشته بود و من همچنان در سرما، تنها، جلوِ خانه ایستاده بودم و دوستانم نیز به خانه‌هایشان رفته بودند.

هم از دوستان جدا افتاده بودم و هم اینکه فرصت گرمای خانه و خانواده را ازدست‌داده بودم.

دوباره دستم را به سمت زنگ می‌بردم و باز، نکندها و نگرانی‌ها و منفی‌بافی‌ها به سراغم می‌آمدند و ترس‌هایم این بار بزرگ‌تر و امیدهایم کم‌رنگ‌تر می‌شدند.

بااینکه می‌دانستم وقتی بابا می‌گویند ساعت هشت، یعنی تا ساعت ده جا دارد که بیرون باشم ولی باز بی‌خودی نگران بودم. خودم با پروراندن افکار منفی، برای خودم ترس و نگرانی تازه و بزرگ‌تر می‌ساختم و حتی به آن دامن نیز می‌زدم.

بابا گفته بودند ساعت هشت؛ ولی الآن تقریباً ساعت ده شده.

اگر بروم خانه و بابا یا مامان دعوایم کنند چه؟

ولش کن.

بیرون خانه می‌مانم. به دیدنِ تلخیِ اَخمِ بابا و مامان نمی‌اَرزَد؛

و باز همان‌جا کنار در، زیرِ بالکن می‌نشستم و با این افکارِ بی‌پایه و اساس و منفی‌بافی‌ها کلنجار می‌رفتم.

ساعت ده و ربع که می‌شد صدای باز شدنِ پنجره‌ی کشوییِ آشپزخانه یا اتاق را می‌شنیدم که باز می‌شد تا ببینند‌ من که سَرِ کوچه دیده نمی‌شوم الآن کجا هستم.

بعد صدای خواهرم را می‌شنیدم که بلند من را صدا می‌زد:

محمد؛ محمد؛ محمدرضااااا…

و دوباره صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت:

بابا؛ محمدرضا نیستش. حتماً با دوستانش رفته‌اند خانه‌ی یکی‌شان؛

و صدای بابا یا مامان می‌آمد که می‌گفتند:

خوب؛ هر جا باشد پیدایش می‌شود؛ جای بدی نمی‌روند؛ همین‌جاها هستند؛ شاید سر آن‌یکی کوچه باشند. گرسنه که بشود

خودش می‌آیدش. سرت را بیاور تو، پنجره را هم ببند که سرما می‌خوری؛

و باز صدای چرخ‌های پنجره؛ و تَق.

پنجره بسته شد.

بااینکه این‌ها را می‌شنیدم ولی باز افکار بی‌خود و منفی، ذهنم را درگیر می‌کرد و باز، دستی که برای زدنِ زنگ خانه دراز شده بود را از روی شاسی پس می‌کشیدم و نگرانی را با دامن زدن به آن، تبدیل به ترس و ترس را در وجودِ خودم تقویت می‌کردم و کاری را که می‌دانستم بالاخره باید انجام بدهم، به خاطر آن نکندها و ترس‌های بی‌خودی و بی‌اساس، انجامش نمی‌دادم.

تا ساعت دوازده یا یکِ شب چندین بار خواهرم سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و من را صدا می‌زد.
چند باری هم بابا این کار را می‌کرد، ولی چون کسی را صدا نمی‌زد می‌فهمیدم که باباست که نگران است و آرام می‌رفتم به سمت خانه‌ی بعدی تا هرکسی هست من را نبیند؛ چون مطمئناً رویشان به سمتِ سرِ کوچه بود و آرام، بالا را نگاه می‌کردم تا

ببینم کیست که از پنجره بیرون را نگاه می‌کند.

بابا بود.

نگران. خیلی نگران.

آن‌قدر نگران که هر ده دقیقه دو یا سه بار بیرون را نگاه می‌کرد.

شب که از نیمه گذشته بود، حدود دوازده و نیم و یکِ شب، بالاخره با ترس‌ولرز و نگرانی آن کاری که باید انجام می‌دادم ولی بیخودی و بی‌اساس، دست‌دست می‌کردم را انجام می‌دادم و انگشت اشاره‌ام را بر روی شاسیِ زنگ، فشار داده و زنگِ خانه را می‌زدم.

_کیه؟!

با ترس می‌گفتم: بازکن. محمدَم.

در، باز می‌شد و به‌سختی از پله‌ها بالا می‌رفتم.

ما شب‌ها خیلی دیر می‌خوابیدیم؛ ولی خدا رحمت کند بابا وقتی خیالش دیگر راحت می‌شد، پیش از اینکه من برسم بالا، گاهی فوری می‌رفت می‌خوابید و خودش را به خواب می‌زد که نکند من را دعوا یا بر روی من دستش را بلند کند.
این وسط تا می‌رسیدم بالا، مامان و خواهرها هیجان و ترس را برایم بیشتر می‌کردند و با صدایی آهسته ولی پرهیجان که انگار می‌خواهند کسی با صدایشان از خواب بیدار نشود و البته با اخم‌وتخم و عصبانیت می‌گفتند:

کجا بودی تا حالا؟! مگر بابا نگفته بود دیر نیا خانه؛ اگر هم خواستی بروی جایی، اول بیا خانه و بِهِمان بگو، بعد برو؟!
بابا خیلی عصبانی ست، گفته حالا بگذار محمدرضا بیاید و ببینمش، کتکش می‌زنم تا حسابی ادب شود و بفهمد که بچه باید سر شب توی خانه‌اش باشد.

می‌گفتم:

جایی نبودم. همین‌جا جلو در نشسته بودم؛

و جواب می‌شنیدم که:

پس چرا این‌همه صدایت کردیم جواب ندادی؟

با ترس و بغض می‌گفتم:

می‌ترسیدم بابا ناراحت باشد من هم زنگ خانه را نمی‌زدم.

کاش اقلاً یکی‌تان آمده بود بیرون تا سر کوچه، ببیند هستم یا نه آن‌وقت می‌دیدید که جلوی در، زیر بالکن، توی سرما نشستم

و از سرما دارم یخ می‌زنم.

  • مامان می‌گفت:

پیش خودمان گفتیم حتماً با یکی از بچه‌ها رفتی خانه‌ی آن‌ها. این موقع شب بیاییم درِ خانه‌ی کدام همسایه را بزنیم آخر؟!

بعد یکهو می‌گفت:

حالا شام خوردی؟! گرسنه‌ای؟! و…

و البته گاهی هم اخم‌وتخم می‌دیدم و یا کتک می‌خوردم از بابا و شام را هم تحریم می‌شدم.

بابا یا مامان می‌گفتند:

کسی که تا این وقت شب بیرون بوده حتماً یک‌چیزی خورده و گرسنه نیست وگرنه زودتر می‌آمد سَرِ سفره‌ی خانواده می‌نشست.

اگر شاسی زنگ را فشار می‌دادم، دیگر کار از کار می‌گذشت؛ اگر به‌موقع فشار می‌دادم، خوب کار از کار می‌گذشت و خوشبختی همراهم می‌ماند و لذت‌های بُرده برایم ماندگار می‌شدند و اگر دست‌به‌دست می‌کردم، هرچه دیرتر، فقط به این دلیل که انگشتی که روی شاسی زنگ می‌رفت را فشار نداده پس می‌کشیدم، بدجور کار از کار می‌گذشت و چیزی که برایم می‌ماند، پشیمانی و شکستی بود که جای خوشبختی را اشغال می‌کرد.

این داستان واقعی و ساده‌ی کودکی و اوایل نوجوانی من، مشابه داستان زندگی خیلی از آدم‌هاست.

کسانی که می‌دانند که باید کاری را انجام بدهند یا تصمیم درستی را اجرا کنند؛ ولی به دلایل ترس‌های بی‌خود و نگرانی‌های بی‌اساس و ثابت نشده و یا غرور یا هر چیز نادرست یا بی‌اساس دیگری که مانند قضاوت بی سَنَد و حُکمِ بی محاکمه می‌ماند، انجام به‌موقعِ آن کاری که باید را به تأخیر می‌اندازند و این تأخیر، هر بار که بیشتر می‌شود، هزینه‌ها و ترس‌های آنان را بزرگ و بزرگ‌تر می‌کند و ریسک کار را برایشان بیشتر جلوه می‌دهد تا جایی که شاید حتی پا پس بکشند و نه‌تنها لذت پیشین را به دلیل این افکار منفی بی‌پایه و اساس و نادرست از دست بدهند، بلکه فرصت‌های حال و آینده‌ی پیش روی خود را نیز سوزانده یا به گونه‌ی ناخوشایندی از آن متأثر کنند.

مثلاً درزمینه‌ی مالی یا شغلی، روابط اجتماعی و خانوادگی، تحصیلی و… و حتی روابط عاطفی و یا حتی عشق و عاشقی، این، نمود پیدا می‌کند.

برای نمونه کسی که یک فرصتِ مالی یا شغلی بی‌همتا را با تردیدها و نگرانی‌های بی‌اساس و به‌اصطلاح دست‌دست کردن از دست می‌دهد.
یا کسی که کسی را دوست دارد و از ترسِ نه شنیدن، علاقه‌اش را ابراز نمی‌کند و آن اندازه دست‌دست می‌کند که معشوق را عاشقی شجاع و همراه که فرصت‌ها را غنیمت می‌شمرد و با چالش‌ها روبرو می‌شود از آن خود می‌کند.

یا رابطه‌ای صمیمی و نزدیک که حالا به هر دلیلی دچار چالش شده و هرکدامشان بنا به تصوراتی که دارند دست‌دست می‌کنند چون انتظار دارند دیگری پا پیش بگذارد و یا اینکه دست‌دست می‌کنند چون مثلاً فکر می‌کنند اگر بگویند، دیگری…

و یا حتی دست‌دست می‌کنند چون تصورِ نادرستشان این است که: حالا که می‌داند خودش مقصر این چالش و دلخوری است، دیگر این رابطه ترمیم نخواهد شد و…

من اگر همان هشت و هفده دقیقه‌ی شب، شاسی را فشار داده بودم و زنگ خانه را زده بودم و ریسک اخم پدر و مادر را به جان خریده بودم، داستان و سرنوشت آن شب‌هایم با پشیمانی طی نمی‌شدند.

یادتان باشد که مشابه این داستان واقعی از زندگی من، می‌تواند در تمامی شئون زندگی‌تان رخ دهد؛ پس همان ابتدا، شاسیِ زنگ داستانتان را فشار دهید.

ماهی را می‌توان از آب درآورد؛ ولی باید تا زنده است و دیر نشده به آب برگردد وگرنه می‌میرد.

بی‌ترس و نگرانی زنگ‌های زندگی و سرنوشتتان را به صدا درآوردید؛ پیش از اینکه ماهیِ فرصت‌هایتان بمیرد آن را به آب برگردانید.

کافی ست انگشتتان را کمی روی شاسی بیشتر فشار دهید. همین.

آن‌وقت دیگر کار از کار به‌خوبی گذشته و شما خوشبخت خواهید شد نه پشیمان.

به‌قول‌معروف، جلو ضرر را از هرکجا بگیری منفعت است.

راستی؛ یادتان باشد که تا زنگ را نزنید کسی در را به رویتان بازنخواهد کرد؛ حتی اگر مدت‌هاست جلو در و زیر بالکن ایستاده باشید و دیگران مدام از پنجره بیرون را نگاه کرده و شما را صدا کنند. پس نترسید، منتظر نمانید و بی‌ترس و نگرانی شاسیِ زنگ خوشبختی را فشار داده و زنگ‌های خوشبختی زندگی و سرنوشتتان را به صدا درآوردید؛ و پیش از این‌که ماهیِ فرصت‌هایتان بمیرد آن را به آب‌برگردانید.

با سپاس

#محمدرضا_حقیقت_جو
Website: www.mrhj.ir

Instagram ID: @mrhj.ir
چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۶ خورشیدی

 🔴 لطفا حتما بازنشر دهید…

,
مه غلیظ رابطه

«مه غلیظ رابطه»

بعضی از حرف‌ها رو فقط بعضی‌ها می‌فهمند؛

مخاطب بعضی حرف‌ها رو فقط بعضی‌ها می‌تونن بشناسنش؛

حس واقعی درون بعضی از حرف‌ها رو فقط بعضی‌ها می‌تونن درکش کنن‌؛

مفهوم بعضی حرف‌ها را فقط بعضی‌ها می‌دونن؛

ولی باید باور کنید که منظور و دلیل همون حرف‌ها رو تا روشنش نکنیم، حتی برای همون بعضی‌ها هم مبهمه.

منظور و دلیل حرف و رفتار اگر مبهم باشه، بعضی‌ها را یا امیدوار می‌کنه و یا ناامید؛

و هر دو نتیجه شاید اشتباه باشه و اونی نباشه که منظور و دلیل ما برای بعضی از حرف‌ها یا بعضی از کارها بوده.

ابهام توی رابطه، هوای اون رابطه رو مه‌آلود می کنه. هرچه هوا مه‌آلودتر بشه خطر مسیر اشتباه، صدمه، سقوط و یا مرگ رابطه بیشتره.

ابهام همیشه سمّه و سم همیشه کشنده‌ست.

حقیقت اینه که:

اونی که رابطه رو به کشتن میده، همونیه که بیشتر این سم ابهام رو توی هوای رابطه می‌پاشه؛ نه اونی که دلیل و منظور اشتباهی رو توی هوای مه‌آلود و مسموم، نفس می‌کشه.

از: محمدرضا حقیقت‌جو

یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ خورشیدی

,
اولویت باش

«اولویت باش نه گزینه»

باکسی بمون که این‌رو بهت ثابت کنه که براش اولویتی حتی اگر بارهای بار اون رو پس زده باشی؛ ولی باکسی نمون که ثابت کرده براش فقط یه انتخابی، یه گزینه‌ای از بین تمام گزینه‌هایی که هست یا خواهد اومد مخصوصاً اینکه برای با تو بودن و با تو موندن، دنبال برآورده شدن شرایط و خواسته‌های خودشه.

این آدم یه معامله گره و معامله‌گر همیشه دنبال سود بیشتره.

اگر خریدت، بدون خیلی زود می‌فروشدت تا سود بیشتری ببره.

می‌گذاردت و میره با یکی دیگه. شک نکن.

البته شاید از رفتن و باکسی بودنش چیزی بهت نگه؛ چون اونی هم که به جات اومده یه گزینه هست اونم یه جنسه برای سود و معامله. یه کالاست مثل تو؛ ولی فعلاً سود توی اونه نه تو؛ پس تو رو توی سرکه و آب‌نمک خوابونده و با دست پس می زنه و با پا پیش می کشه؛ چون شاید اون رو هم یه وقت نخواست و باهاش به هم زد و دوباره تا یکی بیاد که منفعتش رو بیشتر در اون ببینه، باز موقتاً تو بشی گزینه‌ی اصلی.

تو بشی کالای روز.

اینا تاجرن و این کار براشون تجارته و تو هم کالای تجارتی.

این انتخاب رو با اولویتی که توی ذهنته و از دل بیرون میاد اشتباه نگیر. انتخاب و اولویت موقت برای تجارت.

تاجر گاهی آتیش می زنه به مالش تا بیشتر سود ببره و جنس و کالا، روی دستش نمونه.

اولویت باش وگرنه آتش می‌گیری و می‌سوزی و خیلی مفت فروش میری.

از:  محمدرضا حقیقت‌جو

شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷ خورشیدی

,
نفس باد صبا

«نفس باد صبا»

باور کن حتی اگر در اوج تاریکی به سر ببری، اگر خودت و تنها با تکیه بر خودت به معنای واقعی فعل خواستن را صرف کنی و تسلیم هیچ‌چیز و هیچ‌کس به‌ویژه تسلیم خودت نشوی و راهت را درست و پایدار ادامه دهی، همان‌گونه که پس از بالاترین تاریکی شب، آغاز روشنی روز فرامی‌رسد، برای تو نیز نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد؛ عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد. باور کن؛ حرکت کن.

 

از: محمدرضا حقیقت‌جو

جمعه ۴ خرداد ۱۳۹۷ خورشیدی

,
خورشید زندگی

«خورشید زندگی»

باید عاشق بود.

عاشق زندگی، عاشق کارَت، عاشق خوشبختی، عاشق یک فرد، عاشق خانواده، عاشق طبیعت، عاشق همه‌ی چیزهای دوست‌داشتنی.

اگر عاشق نباشی خورشیدی در قلبت نمی‌تابد و دلت گرم نمی‌شود.

دلت که گرم نباشد، زنده نخواهی بود حتی اگر در ظاهر زنده بیایی.

خورشید آسمان برای همه می‌تابد؛ می‌سوزد تا زندگی ببخشد؛ ولی خورشید قلب تو، فقط زندگی می‌بخشد و پیش از دیگران و بیش از هرکس، خودت را زندگی می‌بخشد.

عاشق که باشی، خورشید دلت روشن و دلت گرم می‌شود؛ آنگاه حس می‌کنی که زنده و سرزنده‌ای و بدون سوختن، زندگی خواهی بخشید.

از: محمدرضا حقیقت‌جو

یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷ خورشیدی

,
سلاح واژه‌ها

«سلاح واژه‌ها»

مراقب سخنتان باشید؛

واژه‌ها همان‌گونه که می‌توانند خوشایند و یا شادی‌آفرین باشند، می‌توانند به‌سوی دیگران شلیک شوند و دیگران را زخمی کرده و یا حتی از بین ببرند.

واژه‌ها سلاحی هستند که می‌توانند گاهی نیز به‌سوی خودتان آنچه در درون دارند را شلیک کنند؛

خوب یا بد؛ زشت یا زیبا.

از: محمدرضا حقیقت‌جو

شنبه  ۵ خرداد ۱۳۹۷ خورشیدی

,
همه‌ی سه‌شنبه‌های من

همه‌ی سه‌شنبه‌های من

کاش می‌شُد که دَمی خُفت و دَمی خُفت و دَمی خُفت ولی

با سه دَم خُفتَنِ ما، آخَرِ دنیا بِشود

کاش می‌شُد که در آن لحظه که بیدار شَویم

رُخِ زیبایِ گُلِ غایِبِمان، باز هُوِیدا بِشود

کاش می‌شُد که یکی آیَد و فَریاد زَنَد: گوش کنید؛

زِندگی، عِشق، زَمین، سَهمِ همه مَردمِ دنیا بِشود

کاش می‌شُد که همین جُمعه بیاید آخَر

چَشم بگشایَم و این بار رخِ، مهدیِ فاطمه دیدار شَود

محمدرضا حقیقت‌جو

عصر چهارشنبه

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷ خورشیدی

۲۹ شعبان ۱۴۳۹ قمری

,
این، یک شکایت نیست

نیایش با او (این، یک شکایت نیست)

خداوندا؛ گرچه همیشه راضی‌ام به رضایت تو و تسلیمم به خواست و امر تو و ایمانی راسخ دارم به وجود و حکمت بی‌پایان تو؛ ولی گاهی، شاید از سر بی‌حکمتی، پیش خود با تو می‌گویم:

ای‌کاش امر نموده بودی که یک ماه، یک هفته و یا حتی یک روز از هرسال را نیز، نیازمندان و حتی همه، آسایش و غنای اغنیا را تجربه و درک کنند و هرآن کس که اجابت امر تو نمی‌کرد، هرروز نافرمانی او را به شصت‌ویک روز تجربه‌ی لذت اغنیا محکوم می‌نمودی که سی‌ویک روز از آن باید پیوسته می‌بود و یا سه غنی را سیر می‌نمود گرچه خوب می‌دانم که اغنیا سیری‌ناپذیرند و این حکم محال؛ و اجرای تمام این حکم نیز باید پیش از پایان یک سال به انجام می‌رسید.

شاید آن روزها حاکمان نیز خود را موظف می‌دانستند که مردمانشان را مجبور به انجام امر تو بدانند و رسانه و جامعه و مساجد و مراجع و حاکمان به‌صف می‌شدند تا شرایطی فراهم گردد که امر تو به زیباترین، کامل‌ترین و درست‌ترین شکل در جامعه اجرا شود و حکم نافرمانی امر تو را نیز با ضربات تازیانه‌شان پاسخ می‌دادند و کسب‌وکارهایی که همراه نمی‌شدند را توبیخ و تعطیل می‌نمودند و…

نمی‌دانم؛ شاید اگر این بود، همه به‌عمد نافرمان امر تو می‌شدند تا کفاره و جزاء شامل حالشان گردد و من خوب می‌دانم که نافرمانی امر تو، هرچه که باشد، معنای گناه دارد و خوب‌تر می‌دانم که فراگیری گناه، بسیار نازیباست و جامعه را به تباهی خواهد کشاند.

گرچه می‌دانم حاکمان امر شده‌اند تا تمام طول سال را برای همه غنا و آسایش را فراهم آورند و اما حیف و صد حیف که حاکمان و رسانه و…

بگذریم چون بسی بی‌فایده می‌نماید گفتن این ادامه؛ چنان آب در هاون کوبیدن؛ و نشدنی، چون تلاش برای فروبردن میخ آهنین در سنگ وقتی حاکمان، اوامر تو را در بیان و اجرا جمع نمی‌بندند و بلکه به میل، انتخاب می‌کنند.

برای ما همین بس که تو خداوند همه‌ای؛

خداوند همه‌چیز و همه‌کس، خداوند همه‌جا و همه حال؛ و خداوند همه گاه.

پس ای خداوند همه؛ ما نیز فقیر و نیازمند روح و اخلاق و آدمیتیم؛ حال ما را دریاب و ما را آن‌گونه ساز که در تو غرق و از تو سرشار شویم.

رمضان همیشه مبارک و پر خیروبرکت باد؛ ای همیشه میزبان و پذیرای همه.

آمین.

محمدرضا حقیقت جو

پنج‌شنبه

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷ خورشیدی

۰۱ رمضان المبارک ۱۴۳۹ قمری

,
یک نصف روز من و آقا بنیامین

لطفاً حتماً داستان یک نصف روز من و آقا بنیامین (عزیز دل خان‌دایی محمدرضاش) رو تا آخر بخونید.

آقا بنیامین دوازده‌ساله اون روز تعطیل بود و اومده بود برای تفریح ولی من پیشنهاد دادم و ایشون خودش خواست سختی کار رو موقتاً به لذت تفریح ترجیح بده تا هم دستش توی جیب خودش باشه هم بتونه بیشتر سرش رو بالا بگیره.

منم به‌عنوان خان داییش که همیشه نصیحت و حمایتش کردم، یه نصف روز بردمش یه جا که بتونه لذت خودکفایی رو حس کنه.

البته توی راه و مسیر نصیحتش کردم که سعی کنه در مسیر زندگی، هدفش استخدام کردن باشه نه استخدام شدن و به این کارها که آزادی و احترام رو کمتر به دنبال داره عادت نکنه.

بهش گفتم داریم میریم یه جا که امر و نهی و بکن – نکن زیاده و درآمدش کم؛ توی زندگیت مسیری رو انتخاب کن که ازت نظر و راهنمایی بخوان و بهت بگن: شما بگو ما چکار کنیم؛ نه اینکه دستور بدن و بهت بگن کاری رو بکن که من میگم جایی که علاوه بر احترام، درآمدش هم بالا باشه.

مسیری رو انتخاب کن که با احترام بیان دنبالت و هروقت که تو میگی و می خوای، جایی که تو میگی و می خوای رو بگن چشم و ببرنت نه مسیری که به این فکر نکنن که امکانشرو داری یا نه، و فقط بهت بگن سر فلان زمان فلان جا باش اونم تا زمانی که ما می گی م و می خوایم.

جایی باش که بهترین و ارزشمندترین پوشاک رو به تنت انتخاب کنی نه جایی که برای انجام دادنش ترجیه بدی کهنه ترین پوشاک رو به تنت کنی.

مسیر و جایگاهی رو انتخاب کن که از زور بازوت استفاده نکنی چون زور بازه هرچه بگذره کم میشه و کسی که زور بازو داره همیشه مجبوره کارهاش رو خودش انجام بده؛ بلکه مسیر و جایگاهی رو انتخاب کن که زور مغز و عقل و ذهن و فکر و ادب و تدبیرت بچربه اونوقته که اونایی که اساس عملشون فعالیت جسمی شونه تو رو بزرگ و محترم می شمارند.

و…

محمدرضا حقیقت جو

جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷ هجری خورشیدی