,
داستان آن مرد و دوستانش

⭕️  «داستان آن مرد و دوستانش»

 

اثر ساده و زیبای دیگری از محمدرضا حقیقت‌جو

تقدیم به آن مرد و دوستانش که بسیار دوستشان دارم.

داستان آن مرد و دوستانش

 

آن مرد آمد.

آن مرد با ران آمد!

آن مرد با پا رفت؛

ولی با، ران آمد.

دشمن با داس آمد.

دشمن بذر مین از روی کین کاشت.

آن مرد با پاهای خود بر روی مین رفت؛

سپس با، ران آمد.

آن مرد با دوستانش رفت؛

ولی تنها آمد.

آن مرد با دوستانش رفت که بابا بتواند نان بدهد.

آن مرد با، ران آمد، دوست آن مرد رفت و نیامد تا این‌که بابا نان داد.

دشمن با داس آمد.

دشمن با داس دوستان مرد را درو کرد.

دوست آن مرد رفت و اسیر آمد.

دوست آن مرد رفت و پر از ترکش آمد.

دوست آن مرد رفت و در تابوت بر روی دست آمد.

دوست آن مرد رفت و بی‌دست آمد.

دوست آن مرد رفت و نابینا آمد.

دوست آن مرد بی ماسک نفس کشید و با خس‌خس سینه آمد.

دوست آن مرد رفت و سوخت و نیامد.

دوست آن مرد آمد ولی به سقف خیره ماند و انگار که نیامد.

دوست آن مرد را موج گرفت و بعد آمد.

دوست آن مرد با خنده رفت ولی غمگین آمد.

دوست آن مرد رفت و استخوان آمد.

دوست آن مرد رفت، با داس درو شد و سال‌هاست که نیامد.

آن مرد با پاهای خود رفت و با، ران آمد.

آن مرد با دوستانش رفت و تنها آمد.

آن مرد و دوستانش رفتند که آرامش آمد؛ که امنیت آمد.

آن مرد هیچ‌گاه نمی‌گوید ای‌کاش نرفته بودم.

آن مرد سال‌هاست آرزو دارد که ای‌کاش هیچ‌وقت نمی‌آمد.

دل آن مرد حالا هرروز می‌شکند.

آن مرد در دیار خود غریب است.

آن مرد تنهاست.

آن مرد و دوستانش را دوست دارم.

 

از: محمدرضا حقیقت‌جو

دوشنبه ۲۳/فروردین/۱۳۹۵ خورشیدی

0 پاسخ

پاسخ دهید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
مشارکت رایگان.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *